گعده ی طلبگی ..::آنلاین::..



 


+ کلکسیون کتاب یه طلبه...

بسم الله الرحمن الرحیم


پس از مدتها سلام


 


قبل از هر چیز عرض شود که:شنبه امتحانامون شروع میشه.


اینا رو گفتم واسه چی؟


هیچی همین جوری.


 


لابد همتون فکر میکنید که یه طلبه چه کتابایی رو مطالعه میکنه.البته منظورم کتب درسی نیست.چون خیلی ها کنج کاوند تا بدونن یه عکس هم راه با شرحش میزارم.


دقت کنید که این همه ی کتاب های غیر درسی من نیست.فقط اونایی رو که دم دست بود و اغلب هم توی مدت اخیر مطالعه کردم رو عکس گرفتم.


 


 


کتاب های درون تصویر:


1.دیوان امام 2.دیوان حافظ 3.رمان من او(رضا امیرخانی) 4.رفیق،کشور من کجاست(مایکل مور) 5.حافظ پدر،سهراب سپهری پسر،ساکنان کنگره عرش(شهره وکیلی) 6.کشتی پهلو گرفته(سید مهدی شجاعی) 7.مجموعه داستان کوتاه غیر قابل چاپ(سید مهدی شجاعی) 8.الهی نامه(علامه حسن زاده عاملی) 9.رقصی چنین میانه میدانم آرزوست(شهید چمران) 10.شازده کوچولو(آنتوان دوسنت اگزوپری)


چطور بود؟؟؟


نظرتون رو بنویسید.


نکته:این تصاویر توسط دوربین 2.8/1 پیکسل مربوط به گوشی نوکیا 7610 گرفته شده.


 


+ آقای راننده...!!!

به نام صاحب عزت وجلال


سلام


ظاهرا(شاید هم باطنا)مدتی نه چندان...گعده طلبگی، آفلاین بود.این باعث شد که عده کثیری از بینندگان وبلاگ که جمعیتشان بالغ بر گــــــــــــــــــــــــــــــوگل نفر است،با ارایه ایمیل و پیامک های تحدید آمیز نویسندگان وبلاگ را از جمله بنده تحدید نمودند که اگر به همین شکل آفلاین بمانیم ما را به نزد سلف صالحمان در آن جهان(سانس بعدی زندگی(عندنا))بفرستند.


لذا بنده بر آن شدم که دیگر نگذارم این چراغ خاموش شود(به قول محسن :خامو شود).البته چون این مدت هم به واسطه مشغله،پر کاری،پرخوانی و از این قبیل بهانه ها به روز نمیشدیم از همه طلاب باحال باکلاس لارج(لارژ)،از همین تریبون تقاضا میکنم تا این گعده را از خاطرات و حکایات و احادیث و روایات و الخ خود محروم نفرمایند.


بگذریم.


امروز می خوام یه خاطره براتون تعریف کنیم که بر میگرده به چندین روز پیش.یعنی اوایل ماه مبارک همین سال:


طبق روال هر سال مبلغین محترم از شهر مقدس قم برای تبلیغ به شهرستان اومده بودن.طبق معمول مجردها(اعم از موقت و دایم)در حوزه سکنی می گزیدند.سحر بود و برای میل کردن سحری تشریفاتی،تشریف برده بودیم(همون رفته بودیم)سال غذا خوری.بعد از خوردن سحری و ... برگشتیم بالا(چون سالن غذا خوری زیر زمینه).اذان که گفته شد کم کم و جمعا رفتیم نماز خونه برای خوندن نماز صبح(نکته:فکر نکنید ما نماز شبمون قضا میشه.قبلا خوندیم ان شاءالله).حال اصل ماجرا این جاست.اگه توی یه جمع یه روحانی یا یه طلبه باشه وقت نماز همه اون رو جلو میندازن و پشت سرش نماز میخونن(حادثه ای که برای من هم چند باری رخ داده).اما حالا اگه یه جمع چهل-پنجاه نفره همه طلبه باشن و ده-بیست نفرشون هم روحانی،چه کار باید کرد.(پیدا کنید پرتقال فروش را)بالاخره پس از رایزنی های نهان و آشکار(به سبک خودمون)یکی رو مشرف کردیم در جایگاه مقدس امام جماعت.نماز رو به سلامتی و خوبی و خوشی (و البته با حالی عجیب)به بدن زدیم.طبق معمول هم بعد از نماز:تسبیحات حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها...(تا پایان تسبیحات : هــــــــــیــــــــس) .هنوز تعقیبات نماز شروع نشده بود که سید در اومد و گفت:"سلامتی آقای راننده،صلـــــــــــــــــــوات!!!"


حالا به نظرتون تکلیف ما با سید(اولاد پیغمبر)چیه؟


من هم فی المجلس تعهد اخلاقی بهش دادم که همین بلا رو به سرش بیارم و یه روز هم که اغفال شد(که امام جماعت بشه)،بعد از نماز  گفتم:


"سلامتی آقای راننده،صلـــــــــــــــــــوات!!!"



+ حوزه ؛ من اومدم!!!


به نام حاکم حکیم


با عرض سلام خدمت شمایی که به هر نحوی اینجا اومدین.


چیزی که به نظر من از حوزه و حجره جزئی لاینفکه گعده های طلبگیه.خیلیا دوست دارن بدونن اینجا یعنی توی گعده های طلبگی چی میگزره.این وبلاگ هم یه وبلاگه گروهی از چند تا طلبه است که می خوان یه گعده ی آنلانین بگیرند و حرف ها رو از توی حجرشون علنی کنند.فعلا من و شیخ مصطفی شروع کردیم وشاید تا بعدا بیشتر بشیم.البته من این وبلاگ رو درست کردم ولی شیخ مصطفی زرنگ تر از من اول به روز کرد.بالاخره این هم اولین مطلب من.


حوزه ؛ من اومدم!!!


اساسا توی مدرسه خیلی درس نمی خوندم.هر چی تو امتحان مینوشتم اون چیزایی بود که سر کلاس گوش می کردم.یادم نمیره که برای همه ی امتحانات 1 یا 2 روز وقت می ذاشتن ولی برای ریاضی حد اقل 3 روز وقت می ذاشتن.منم از خدا خواسته توی این سه یا چهار روز حسابی فوتبال بازی می کردم و تلویزیون میدیدم.آخر کار هم نمرم معمولا نوزده و هفتاد و پنج صدم میشد.از کلاس سوم ابتدایی به بعد هم همیشه شاگرد دوم و یا سوم بودم.خلاصه وقتی حرف اومدنم به حوزه شد هم باز در این مسئله بدعت نگذاشتم و برای امتحان ورودی یه نگاه هم به کتابام ننداختم.گذشت و گذشت.من با چند تا از رفقا از طرف مسجدمون با یه مینی بوس راهی شیراز شدیم اونم فقط برای امتحان ورودی.خلاصه توی مینی بوس دیدم که هر کدوم از بچه ها یکی یه کیف با خودشون آوردن و همش دارن کتاب می خونن.منم شروع کردم ازشون خندیدن و باهاشون شوخی کردن.ولی تو دلم می گفتم با این وضعیتی که هست باید یه فکری برای ثبت نام دبیرستان کنم چون از آخر اول میشم.خلاصه یه پایه پیدا کردم که تونستم مخشو بزنم تا یه کم سر از کتاب در بیاره و تا مقصد با هم تعریف کردیم.خلاصه به هر صورت امتحان دادیم.


گذشت تا اینکه وقت اعلام نتایج رسید.منم که مطمئن از قبول نشدنم رفته بودم بوشهر ،خونه ی دائیم.یه دفعه از منزل زنگ زدن و مادرم بهم گفت نتایج رو زدن.گفتم خوب.گفت فکر می کنی چندم شده باشی.گفتم آخر.گفت : از کجا فهمیدی؟ گفتم :..... .گفت شوخی کردم.اول شدی؟گفتم : نه !!! از کجا فهمیدین.مطمئنی؟ گفت : مهدی(اخویم)از سید(یکی از رفقایی که باهم امتحان دادیم) فهمیده.گفتم : خوب سید چندم شده ؟ گفت نمیدونم؟


خلاصه دائیم هم که تا اون موقع خبر از ثبت نام من برای حوزه نداشت،یه کم تعجب کرد و یه مقدار ناراحت شد و گفت:هادی تو هم می خوای بری حوزه ؟؟؟ منم با یه لبخند گفتم :آره.(آخه مهدی،برادر بزرگم سال قبل از اون اومده بود حوزه)


این هم از ماجرای حوزه رفتن و یا حوزه اومدن ما.بعضی وقتها به شوخی می گفتم:اگه علمای قم می فهمیدن که من میام حوزه،حتما یک سال عزای عمومی اعلام میکردن.


 


تابعد...


یا علی



+ جن

سلام
انگار قراره از این به بعد برا شما خاطرات طلبگی رو بگم
باشه ما که رسوای جهانیم غم عالم چه کنیم
من تا حالا چهار تا حوزه عوض کردم نگران نباشید اینقدر خاطره دارم که حوصلتون سر نره
امشب یه خاطره از حوزه ی کلار آباد(چالوس) براتون میگم
ما اولین دوره ای بودیم که به حوزه ی کلار آباد رفتیم
حوزه ی خیلی قشنگی بود یعنی یه ویلای بزرگ بود که اجاره کرده بودن برا حوزه
حدودا 20 نفری هم بودیم
بعضی مثل من خیلی درس خون بودن بعضی خیلی بازیگوش بعضی هم مثل عباس اصغری خیلی آروم و ساکت و سر به زیر
مدتی بود که توی حوزه جن دیده میشد
یه شب یکی از بچه ها از ترس کف کرد و از روی تخت(فکر نکنید که همه ی حوزه ها تخت دارن اونجا چون شرجی بود رفته بودن براش از این تخت های سربازی تهیه کردند که بعضی اصلا حاضر نمیشدن روش بخوابن از بس داغون بودن)پرت شد پایین
بعضی شب ها بچه ها از ترس نمیخوابیدن
منم که اصلا نمیترسیدم کم کمک داشت باورم میشد
تازه من شده بودم پناهگاه یه عده
یه عده هم همش تبلیغ میکردن که این میشه اون میشه
خلاصه ما حدود یه هفته این برنامه ها رو داشتیم
دیگه همه کلافه شده بودن از این بی خوابی ها
درسا خیلی افت کرده بود آخه همش بچه ها در حال ترس بودن یا در حال تعریف از جن
یکی میگفت من بابا بزرگم این رو گفته
یکی میگفت از اجدادمون اینطور نقل شده
همه عصبی شده بودن
یه شب من گفتم هر چه بادا باد اگه جن اومد من رو صدا کنین تا باهاش حسابا رو تصفیه کنم
داشتم بالا درس میخوندم که صدا زدند احمدی احمدی....بیا  اومد زود باش
تا اومدم پایین و گفتم کو گفتن الان از توی استخر(که البته آب نداشت و ما داخلش یا فوتبال بازی میکردیم یا والیبال)اومد بیرون سیاه سیاه بود من رفتم طرف استخر بقیه هم با ترس و لرز دنبال من میومدن
نگاه کردم اصلا چیزی نبود
برگشتم بالا یه دفعه صدا زدند احمدی بیا بیا اومدش
جدا دیگه اعصابم قاطی شد این بچه ها نه خودشون درس میخوندن نه میذاشتن که من بخونم
اومدم چند تا سنگ هم برداشتم گفتم که الان براتون میگیرمش
دیدم که نه اصلا خبری از جن نیست
یه گوشه ی استخر خیلی تاریک بود اصلا چیزی دیده نمیشد به اونجا چند تا سنگ انداختم اما خبری نشد
برگشتم اما این بار رفتم تو حجره یه دفعه نوروزی که بهش میگفتیم بشکه ی چایی از بس چای میخورد صدا زد اومد اومد
این بار گفتم شما هم سنگ بردارید و وقتی من گرفتمش با سنگ بزنیدش
رفتم دیدم که نه اصلا خبری نیست انگار این جن ما بازیش گرفته بوداما این بار دست بر نداشتم و شروع کردم به سنگ پرانی به گوشه ی استخر
یه دفعه دیدم که یه چیزی اومد بیرون و دوید تا اومدم و چند تا سنگ دیگه زدم دیدم به به این که ایمان محمد رضاییه که یه عبای مشکی به سر انداخته و داره فرار میکنه
نگو همه ی این کف کردن ها و از تخت افتادن ها و جن بازی ها کار بچه های بابل و تنکابن هست که دست به یکی کردن تا بقیه ی بچه ها رو بترسونن
حواست باشه جن نیاد بخورتت
التماس دعا
یا علی